المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
79
مروج الذهب ( فارسى )
زابج و كله و سرنديب و غيره است . گويند بروزگار قديم جوانى سبكسر عهده دار پادشاهى قمار شد روزى در قصر خود بر تخت پادشاهى جاى داشت . قصر وى بر رودى بزرگ مشرف بود كه چون دجله و فرات آب شيرين داشت و از قصر تا دريا يك روز راه بود ، وزير نيز بحضور وى بود و او ضمن سخن از مملكت مهراج و وسعت آبادى آن و جزايرى كه در تصرف اوست با وزير گفت : « هوسى در دل دارم كه دوست دارم به آن برسم » . وزير كه مردى خير خواه بود و سبكسرى او را ميدانست گفت : « اى پادشاه آن چيست ؟ » گفت دوست دارم سر مهراج پادشاه زابج را در طشتى پيش روى خود ببينم » . وزير بدانست كه اين انديشه را حسد در حال وى سر داده و بخاطر او گذرانيده است و گفت : « اى پادشاه گمان نداشتم شاه چنين انديشهاى بدل بگذراند كه از روزگار قديم تا كنون ميان ما و اين قوم زد و خوردى نبوده و از آنها بدى نديدهايم كه آنها در جزاير دور دست بسر مىبرند و مجاور سرزمين ما نيستند و در ملك ما طمع ندارند و ما بين مملكت قمار و مملكت مهراج به دريا ده تا بيست روز راه است » . سپس وزير به دو گفت : « سزاوار نيست كه شاه كسى را از اين مطلع كند و در اين زمينه سخنى گويد » . شاه خشمگين شد و سخن خير خواه را نشنيد و اين سخن را با سرداران و بزرگان دربار خويش بگفت و زبان به زبان رفت تا شايع شد و به مهراج رسيد كه مردى مدبر و كار آزموده بود و بسن كهولت رسيده بود . وى وزير خود را بخواست و آنچه را شنيده بود به دو خبر داد و گفت : « با آنچه از اين نادان شيوع يافته و اين آرزو كه از روى جوانى و غرورى از گفتهء او انتشار يافته روا نيست دست از او بداريم كه اين كار ملك را زيان رساند و موهون كند » . بگفت تا آنچه را در ميانه رفته است مكتوم دارد و هزار كشتى آماده كند و براى هر كشتى از مرد و سلاح آنچه بايد فراهم آرد ، و چنان وا نمود كه ميخواهد در جزاير مملكت خود گردش كند و به شاهانى كه در اين جزاير بودند و اطاعت او ميكردند نوشت كه عزم ديدار ايشان و گردش جزاير